سلسله صفویه

( تاریخ حکومت پادشاهان صفوی از سال ۸۷۸ تا ۱۱۱۴ شمسی (۹۰۵ تا ۱۱۴۸ قمری) ( ۱۵۰۰ تا ۱۷۳۶ میلادی) ، مدت حکومت ۲۳۶ سال ، مرکز حکومت آنان شهر قزوین و اصفهان.)

پادشاهان صفویه به شیخ صفی الدین ابواسحاق اردبیلی که در سال ۶۵۰ قمری متولد شده و در سال ۷۳۵ قمری وفات یافته، منتسب می شوند.شیخ صفی الدین که از عرفای نامی زمان خود بوده و پیروان و مریدان زیادی نیز داشته در ابتدای کار از مریدان و شاگردان شیخ تاج الدین زاهد گیلانی بوده و با دختر استاد و مراد خود نیز ازدواج نموده است. پس از اینکه زاهد گیلانی در سال ۷۰۰ قمری وفات می نماید شیخ صفی الدین در مقام ارشاد جای او نشسته و مریدان شیخ زاهد در گرد شیخ صفی الدین جمع می آیند. پس از فوت شیخ صفی الدین پسرش شیخ صدرالدین موسی سمت ارشاد یافته و او مدتی در حبس ملک اشرف چوپانی که مردی ظالم به سر برده و پس از آزادی از حبس از اردبیل به گیلان هجرت نمود و پس از اینکه ملک اشرف چوپانی به دست جانی بیک خان اوزبک (پادشاه مغول مسلمان دشت قبچاق که مردی دین دار و فضل دوست بود) در سال ۷۵۸ قمری به قتل رسید ، صدر الدین به درخواست جانی بیک به آذربایجان برگشت و باردیگر در اردبیل مقیم شد. پس از مرگ شیخ صدر الدین مقام ارشاد به یکی از پسران او به نام سلطان خواجه علی رسید.

بنیانگذار سلسله صفوی،شاه اسماعیل اول، پسر سلطان حیدرابن سلطان جنید ابن صدرالدین ابراهیم است و صدر الدین ابراهیم پسر سلطان خواجه علی مورد اشاره می باشد. سلطان جنید معاصر بود با اوزون حسن آقویونلو و او در دیار بکر به ملاقات این پادشاه رسید و اوزون حسن خواهر خود خدیجه بیگم را به همسری به جنید داد و جنید از این زن پسری یافت که همان سلطان حیدر پدر شاه اسماعیل است و حیدر دختر دایی خود یعنی دختر اوزون حسن را که از شاهزاده خانمی یونانی بود و مارتا یا علمشاه خاتون نام داشت به زنی گرفت و شاه اسماعیل از همین دختر متولد شده است. بنابراین نسب پادشاهان صفوی از طرف مادر به امرای یونانی ناحیه طرابوزان و از طرف مادر جد به امرای ترکمان آقویونلو می پیوندد. مورخین عهد صفویه این پادشاهان را از طرف پدر به امام موسی کاظم (ع) منتسب نموده و نسب نانه ای نیز جهت ایشان ساخته اند اما این نسبت به هیچ وجه مسلم نیست و در کتبی که قبل از عهد شاه طهماسب اول و در ایام شاه اسماعیل و اجداد او نوشته شده وجود ندارد .

سلسله صفویه مدت ۲۳۶ سال بر ایران حکومت داشته و از حهت مدت زمان حکومت به ترتیب پس از سلسله های اشکانیان (۴۷۴ سال) ، ساسانیان (۴۴۱ سال) و هخامنشیان (۴۰۰ سال) در رتبه چهارم قرار دارد.

یکی از اقدامات پادشاهان صفوی در بعد مذهب اینکه مذهب شیعه را در ایران تبلیغ و ترویج نموده و ان را به صورت مذهب رسمی کشور در آورداند.

از مشهورترین پادشاهان صفوی شاه عباس اول یا همان شاه عباس بزرگ بوده که بعنوان پنجمین پادشاه این سلسله از سال ۹۸۶ قمری تا سال ۱۰۳۸ قمری بر ایران سلطنت نموده است. شاه عباس بزرگ علاوه بر مغلوب ساختن دشمنان دیرینه ایران و کسب افتخارات بسیار در فتوحات خود، بیش از هر پادشاهی در رفاه حال مردم و آبادی بلاد و ایجاد راه ها و ساخت بناها و عمارات کوشیده و هنوز آثار زیادی از این یادگارهای خیر او در سراسر ایران پا برجاست. شاه عباس در حدود سال ۱۰۰۰ قمری پایتخت دولت صفویه را که در شهر قزوین بود به اصفهان منتقل نمود و در این شهر به بنای عمارات و مساجد و خیابان ها و باغ ها اقدام نمود که میدان نقش جهان و عالی قاپو از آن جمله اند. غیر از اصفهان شاه عباس در ولایات دیگر ایران مخصوصا در مازندران که از محل های گردش و شکار همیشگی شاه بود بناهای زیادی بر پا نمود. از شاه عباس که خود مردی سیاح و گردشگر بود و اغلب سالها به زیارت مشهد یا مقبره جد خود شیخ صفی الدین به اردبیل میرفت در سراسر راه های عمده ایران کاروانسراهای سنگی بیشمار به یادگار مانده است و گفته می شود که ۹۹۹ کاروانسرا بدست شاه عباس کبیر ایجاد شده و این عدد کثرت کاروانسراهایی را که او ساخته می رساند.در سال ۱۰۰۹ قمری شاه عباس از اصفهان پیاده عازم زیارت مشهد شد و به دستور او راه بین اصفهان و مشهد را از طریق بیابان با طناب اندازه گرفتند که این راه بالغ بر ۱۹۹ فرسنگ گردید.بندر گمبرون که مدت نزدیک به یک قرن در تصرف پرتغالی ها بود در سال ۱۰۳۱ قمری و در زمان سلطنت شاه عباس از تصرف پرتغالی ها درآمده و نام بندر عباس بر آن نهاده شد.علاوه بر این مسائل شاه عباس در زمینه سیاست خارجی نیز فردی موفق بوده به گونه ای که از زمان وی ایران با اروپا داخل ارتباط شده و با کمک انگلیسی ها لشکر ایران را صاحب توپخانه نمود و پس از توفیق در تشکیل سپاهی مدرن ،توانست بر ترکان عثمانی پیروز شود و انتقام شکستی را که عثمانی ها در زمان شاه اسماعیل اول و در جنگ چالدران بر ایران تحمیل نموده بودند ،بستاند.( جنگ چالدران در سال ۹۲۰ قمری و در مشرق دریاچه ارومیه بین سپاهیان شاه اسماعیل اول صفوی و سلطان سلیم خان عثمانی رخ داده که شمار لشکریان صفوی در این جنگ ۶۰ هزار و شمار لشکریان عثمانی ۱۲۰ هزار آن هم مسلح به تفنگ های جدید و توپخانه ی قوی بوده که همین برتری تسلیحاتی باعث شد لشکر صفوی با وجود رشادت زیاد شاه اسماعیل و سرداران وی ، از عثمانی ها شکست بخورد.)

متاسفانه شاه عباس بزرگ با تمام خدمات ارزنده ای که برای ایران انجام داده در زندگی خصوصی مرتکب اعمالی شده که نهایت قساوت قلب و تعصب او را می رساند از جمله قتل صفی میرزا پسر ارشد خود به تهمت خیال عصیان بر پدر و کور کردن دو پسر دیگر خویش و کشتن زیر دستان و متهمین به اندک سوءظن یا گناه . شاه عباس سرانجام در سال ۱۰۳۸ قمری در سن ۵۹ سالگی در بلده اشرف (بهشهر کنونی) جان سپرد و پیکر او را از آنجا به کاشان برده و پس از مدتی در قم به خاک سپردند.

 

چگونگی تاسیس و انقراض سلسله صفويه:

در سال ۸۶۰ قمری سلطان جنید صفوی که از نوادگان شیخ صدرالدین موسی (پسر شیخ صفی الدین) بوده در جنگ با امیر ناحیه شروان به قتل رسید و پسرش سلطان حیدر جای او را گرفت. سلطان حیدر به انتقام خون پدر به شروان رفت و ابتدا بر شروان شاه غلبه نمود ولی شروان شاه از امیر یعقوب ترکمان (سومین پادشاه سلسله آق قویونلو) یاری خواست و امیر یعقوب با وجود نسبت خویشاوندی که با سلطان حیدر صفوی داشت به شروان شاه یاری نمود و حیدر در سال ۸۹۳ قمری در آن جنگ کشته شد و سه پسر او نیز به دستور امیر یعقوب در قلعه استخر فارس زندانی شدند. در سال ۸۹۸ قمری و در زمان سلطنت سلطان رستم (پنجمین پادشاه سلسله آق قویونلو)، پسران حیدر از زندان آزاد شده و بزرگترین انها یعنی سلطانعلی به خدمت رستم درآمده و سلطان رستم را در کشتن با یسنقر (چهارمین پادشاه سلسله آق قویونلو) یاری نمود. سلطان رستم پس از مدتی نسبت به سلطانعلی بد گمان شد و بدین علت سلطانعلی و برادران و مریدان آنها به اردبیل مهاجرت کردند. در این هنگام سلطان رستم سپاهی را به اردبیل فرستاد و در جنگی که در اردبیل پیش آمد سلطانعلی کشته شد. در سال ۹۰۲ قمری احمد بیک (پسر عموی رستم) بر علیه رستم قیام کرده و او را کشت ولی سلطنت احمد بیک طولی نکشید و در سال ۹۰۳ قمری بدست والی یاغی کرمان به قتل رسید. امرای آق قویونلو پس از کشته شدن احمد بیک سه تیره شدند و هر کدام یکی از شاهزادگان را به سلطنت علم کرده و به در گیری با یکدیگر پرداختند. این درگیریها همزمان بود با ایامی که پسر دوم شیخ حیدر صفوی (یعنی شاه اسماعیل اول) ، به خونخواهی پدر و برادر خود قیام کرده ودر حوالی گیلان و اردبیل یاران بسیار گرد خود جمع نموده بود. در اوایل سال ۹۰۵ قمری اسماعیل صفوی در حالیکه ۱۳سال بیشتر نداشت با پشتگرمی مریدان خود( که از ترکان طوایف مختلف شاملو ، استاجلو ، قاجار ، تکلو ، ذولقدر و افشار بوده و بواسطه به سر داشتن کلافی از سقرلاط( پارچه قرمز) ، قزلباش (سرخ سر) نامیده می شدند) بر علیه سلسله آق قویونلو قیام نموده و پس از پیروز شدن و منقرض نمودن آن ، سلسله صفویه را بنیانگذاری نمود.

در خصوص چگونگی انقراض سلسله صفویه باید گفت: شاه عباس بزرگ با تمام خدمات ارزنده ایکه برای ایران انجام داده اما به واسطه ی رفتار بدی که با پسران خود داشته در خصوص تربیت و تعیین جانشینی لایق برای خود ، تدبیر مناسبی ننموده و بعد از مرگ این پادشاه بزرگ در سال ۱۰۳۸ قمری ،زمام امور دربار صفوی به دست پادشاهانی نالایق یا کم قدرت افتاد و روز به روز از عظمت و اعتبار آن سلسله کاسته شد تا جایی که پس از فوت هشتمین پادشاه صفوی یعنی شاه صفی دوم یا همان شاه سلیمان در سال ۱۱۰۶ قمری ، امرا و درباریان سلطان حسین میرزا را که فردی ضعیف النفس بود را به سلطنت رساندند تا در سایه بی کفایتی او هر اسبی را که می خواهند بتازند و با وجود توصیه شاه سلیمان زیر بار پادشاهی پسر دیگر او یعنی مرتضی میرزا که جوانی عاقل و با کفایت بود ، نرفتند (پدر سوخته ها) سلطان حسین شاه پس از جلوس بر تخت پادشاهی در اولین حرکت نابخردانه خود شاهنوازخان گرجی را به حکومت قندهار و هرات منصوب نمود و این حاکم همان کسی است که به لقب گرگین خان معرف شده و موجبات طغیان افاغنه و انقراض سلسله صفوی را فراهم ساخته است. پس از ماموریت گرگین خان به قندهار مردم آن ناحیه یعنی طایفه افغانان غلجایی از ظلم گرگین به سطوح آمده و و از این بابت همواره به شاه سلطان حسین شکایت داشتند ، اما هیچگاه موفق نشدند مشکلات خود ر ا به شاهی که همواره در حرمسرای زنان به سر میبرد ،برسلانند.

گرگین خان به ظلم و ستم مردم قندهار ادامه داد تا جایکه در سدد آزار و توهین کلانتر قندهار یعنی میر ویس غلجایی بر آمد و دختر میر ویس را از او خواست. میر ویس هم دختر دیگر را بنام دختر خود پیش گرگین فرستاد و به این شکل دل او را نسبت به خود نرم کرد و در سال ۱۱۱۳ او را به باغی دعوت نموده در آنجا به قتلش رساند و غلجایان را به وسیله فتواهایکه از علمای سنت مبنی بر واجب بودن قیام و جنگ بر علیه شیعه گرفته بود بر علیه پادشاهان صفویه ایران برانگیخت. در سال ۱۱۲۰ قمری میر ویس غلجایی فوت نمود و پسرش یعنی محمود افغان پس از کشتن عموی خود عبدا… ،به ریاست طایفه غلجایی رسید. محمود افغان چندین مرحله به ایران حمله نمود و سرانجام در سال ۱۱۳۵ قمری طی یک لشکر کشی به اصفهان ، شاه سلطان حسین را تسلیم خود نموده و در محل چهل ستون اصفهان بر تخت سلطنت ایران جلوس نمود. محمود افغان در سال ۱۱۳۶ به سرسام مبتلا شده و کار او به جنون کشید و سرانجام در سال ۱۱۳۷قمری پسر عمویش اشرف او را در اصفهان به انتقام خون پدرش عبد ا… به قتل رساند و جای او را گرفت و پس از تکیه زدن بر تخت سلطنت ایران، شاه سلطان حسین صفوی را کشت. پس از انتشار خبر قتل شاه سلطان حسین ، طهماسب میرزای ولیعهد (پسر سلطان حسین) که قبل از فتح اصفهان به وسیله محمود افغان در سال ۱۱۳۵ قمری به منظور تدارک سپاه برای جنگ با افاغنه از اصفهان خارج شده بود و از این در به آن در میزد به قزوین رفته و در آنجا به جای پدر، خود را شاه طهماسب دوم نامید. همزمان با سلطنت اشرف افغان در اصفهان وجلوس شاه طهماسب دوم بر تخت پادشاهی در قزوین ، ملک محمود سیستانی (که خود را از بازماندگان صفاریان میدانست و از سال ۱۱۲۲ قمری، خراسان را به صورت مستقل تحت حاکمیت خود در آورده بود)بر خراسان استیلا داشت و نادر قلی میرزای افشار را جهت دفع ازبکان مامور نموده بود. نادر پس از مدتی نسبت به مخدوم خود طغیان نموده و به همین دلیل از خدمت امیر محمود سیستانی برکنار شد. پس از این ماجرا نادر به تاخت و تاز در خراسان پرداخت و نهایتا سپاهی را برای جنگ با ملک محمود سیستانی آماده نمود. گرچه نادر در اولین جنگ از ملک محمود شکست خورد ولی در دومین جنگ بر ملک محمود پیروز شده و او را از مشهد مجبور به فرار نمود بعد از پیچیدن آوازه این پیروزی ، شاه طهماسب دوم نماینده ای به خراسان نزد نادر فرستاد و او را به خدمتگزاری خود خواند. نادر مقدم سفیر پادشاه صفوی را گرامی داشت و با دادن قول خدمتگزاری ، شاه طهماسب را به خراسان دعوت کرد. شاه طهماسب به همراه سردار سپاه خود (فتحعلی خان قاجار قوانلو) از مازندران به خراسان آمد و چون موضوع اتحاد او با نادر فاش شد جمع کثیری از طوایف و قبایل خراسان از جمله عده ای از کردان خبوشان به منظور یاری شاه طهماسب به اردوی نادر پیوستند.فتحعلی خان قاجار که شاه را مطیع و تحت الحمایه ایل خود میخواست از یاد شدن یاران غیر قاجار او که موجب تحت الشعاع قرار گرفتن قاجاریه بودند برآشفت و در سدد پریشان کردن جمعیت کردان خبوشانی افتاد و چون یکی از روسای ایشان را به بهانه ای گردن زد کردان شورش نموده و بین کردها و قاجاریه جنگ در گرفت و اتبا فتحعلی خان بسیاری از کردها را کشتند این طایفه هم به ناچار به نادر توسل جستند و نادر هم واسطه صلح شده و عفو کردها را که با فریبکاری فتحعلی خان قاجار متمرد شناخته شده بودند، از شاه طهماسب خواست. شاه ایشان را بخشید و نادر را طهماسب قلی یعنی چاکر طهماسب لقب داد.طهماسبقلی خان در ۲۲ محرم سال ۱۱۳۹ ، پس از آنکه ملک محمود از قبول اطاعت شاه طهماسب سرپیچی نمود از خبوشان عازم فتح مشهد شد و در دوم صفر آنجا را محاصره نمود . در موقع محاصره مشهد فتحعی خان که از شوکت روزافزون نادر در وحشت بود و از جان خود می ترسید به بهانه تهیه سپاه از شاه اجازه خواست که به استرآباد برگردد . شاه به این امر رضایت نداد و او و طهماسبقلی خان یکی از افراد ایل قاجار را که ازفتحعلی خان کینه داشت بصورت محرمانه به قتل رییس ایل واداشتند و به این ترتیب فتحعلی خان در ۱۴ صفر ۱۱۳۹ به قتل رسید و طهماسبقلی خان به جای او سردار کل سپاه شاه طهماسب گردید. بعد از اینکه طهماسبقلی خان دو رقیب مقتدر خود یعنی فتحعلی خان قاجار و ملک محمود سیستانی را برانداخت وارد جنگ با اشرف افغان شد. اولین جنگ نادر با اشرف افغان در کنار رودخانه کوچک مهماندوست در خاک دامغان و در ربیع الاول سال ۱۱۴۲ قمری اتفاق افتاد و پس از شکست پی در پی اشرف افغان ، طهماسبقلی خان در ربیع الثانی سال ۱۱۴۲ قمری موفق شد اصفهان را فتح و پس از هفت سال افاغنه را از ایران متواری و به سلطنت اشرف افغان در اصفهان پایان دهد. طهماسبقلی خان پس از کسب قدرت به واسطه پیروزیهای زیاد در جنگ با افاغنه ، عثمانی ها و روس ها ( که به علت ضعف حکومت شاهان صفوی به نقاط مختلف ایران هجوم آورده بودند ) شاه طهماسب را جهت پادشاهی نا لایق خوانده و او را از سلطنت خلع نمود و پسر شیر خواره ی او عباس میرزا را که همان شاه عباس سوم باشد نامزد پادشاهی نمود و خود را بعنوان مقام نایب السلطنه کل ایران معرفی کرد. طهماسبقلی خان در سال ۱۱۴۸ قمری در ساحل رود ارس اردو زد و بزرگان ، کدخدایان ، قضات و ریش سفیدان سراسر ایران را به آن محل احضار نمود و با حضور سران سپاه خود و نمایندگانی که از سراسر ایران آمده بودند مجلس جشنی فراهم ساخت و در ابتدا برای نمایش قدرت و سیاست خود ، یکی دو تن از اتباع خود را به بهانه ای کشت و سپس در رابطه با سلطنت آغاز سخن نمود و چنین گفت: من آنچه لازمه ی کوشش بود کردم و ایران را از چنگ افاغنه ، ترکان عثمانی و روس ها نجات دادم. اکنون نیز شاه طهماسب و پسرش عباس میرزا هر دو در سلامت به سر میبرند هر کدام را که میخواهید به سلطنت انتخاب کنید من خیال دارم که مدتی برای استراحت گوشه گیری کنم و در خراسان در کناری به آسودگی بنشینم. حاضرین که اصل خیال او را میدانستند و مقتضای حال را نیز فهمیده بودند گفتند: جز خان افشار کسی دیگر لایق این مقام نیست. طهماسبقلی خان ابتدا نپذیرفت تا اینکه سر انجام حاضر شد مشروط به شرایطی به قبول این تکلیف رضایت دهد که یکی از این شرایط این بود که ایرانیان از عقاید گذشته خود نسبت به اهل سنت دست بردارند تا اهل سنت مذهب جعفری را مانند مذاهب اربعه تسنن و خامس آنها بشمارند. طهماسبقلی خان بعد از اینکه شرایط خود را به تصویب و تصدیق نمایندگان بلاد ایران رساند در ۲۴ شوال ۱۱۴۸ قمری(که در آن زمان ۱۲ روز مانده به نوروز بود ) تاج سلطنت بر سر گذاشت و نادر شاه خوانده شد و سلسله صفویه که در حقیقت در سال ۱۱۴۵ قمری با خلع طهماسب شاه دوم منقرض شده بود ، با عزل شاه عباس سوم به کلی بر افتاد.

درباره منابع